صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
![]()

« داستـان پـيـــــــــــــــــــــرِ چـنـــــگـــي »
نمی دانم داستان پیر چنگی را شنیده اید یا نه ، حکایت پیر چنگی یکی از داستانهایی است که در جلد اول مثنوی معنوی آمده است .آن چه می آید خلاصه داستان برای دوست داران این داستان می باشد.
در عهد عُمَر ، رامشگري(نوازنده) چنگ نواز بود که آواز دلاويز او همانند دَمِ اسرافيل ،مردگان را زندگي و نشاط ميبخشيد. او عُمري را بر اين کار سپري کرد و رفته رفته برف پيري بر سر و رويش باريدن گرفت وکمرش از بار سنگين عُمر خميده گشت و ابروانش بر روي چشمانش فرو خُفت .آواز دلپذيرش به ناخوشي گراييد و ديگر کسي طالبِ ساز و آواز او نبود. و او يکّه و تنها در فقر و فاقه و ناتواني غوطه ور شد. تا آنکه پيوند اميدش از خلق، گُسست و دل به اميد حق بست. از اينرو شبي به گورِستاني خاموش و فراموش در حومۀ مدينه رفت و با خود گفت: اين بار بايد براي خدا زخمه ها را بر رشته هاي ساز به رفتار آورم و تنها براي او بنوازم تا که حصّه اي(قسمت، سهم) از درياي بيکرانِ رحمت الهي بر گيرم ودستمزدي ستانم.
او در نواختن زخمه ها(ضربهها ) غرقه شد و آنقدر چنگ نواخت که رنجه و ناتوان سر بر بالين نهاد و به خوابي ژرف(عميق)فرو رفت . در اين حال حق تعالي اراده فرمود که خليفۀ مسلمين يعني عُمَر نيز به خوابي گران رود. عُمَر پي بُرد که اين خوابِ غير معهود که بر او بي هنگام، عارض شده حتماً پيامي به همراه دارد. سر بر بالين نهاد و به خواب رفت. و در ميان خواب، سروشي غيبي در گوش جان عُمَر طنين انداخت که: هم اينک بر خيز و به گورستان مدينه برو و نياز يکي از بندگان خاصّ مرا بر ا ورده ساز. هفتصد دينار از بيت المال برگير و بدو دِه که اين مقدار، دستمزد سازي است که براي خدا به نوا در آورده است.
عُمّر از خواب گران برخاست و راه گورستان در پيش گرفت. وقتي بدانجا رسيد گرد گورستان مي گشت و چشم به هر سو مي افکند تا آن بندۀ مقرّب را پيدا کند. ولي هر چه ژرف تر در مي نگريست و بيشتر مي گشت کسي را نمي يافت مگر، رامشگري گران سال(سالمند)که چنگ زير سر داشت. با خود گفت: آيا اين است آن بندۀ مقرّب؟! آيا رامشگري ژوليده و بر خاک خفته همان بنده اي است که در خواب بدو سفارش شده است؟ قانع نشد و باز هم گردش کرد و بيشتر نگريست ولي هيچکس را نيافت. سر انجام به ف ِ راست دريافت که اين پير چنگي همان کسي است که در خواب بدو سفارش شده است. در اين حال ناگهان عطسه اي بر عمَر افتاد و پير چنگي از صداي آن از خواب پريد و همينکه نگاهش به عُمَر افتاد بيمناک شد، زيرا گمان مي کرد که اين محتسب(مأمور حکومتي شهر) ، قصد تعزير(تأديب کردن) او را دارد. ولي عُمَر به او آرامش داد و پيغام غيبي را براي او بازگو کرد و آن ه َ ميان(کيسه پول ) زر را بدو تحويل داد. پير چنگي، سخت به زاري و فغان افتاد و از اينکه عُمري را به خاطر مجالس طرب ساز زده پشيمان و تائب شد. و در يافت که بايد چنگ و ساز را تنها براي خدا نواخت و بس .